ارائه محتوا جامع از همه چی
وقتی به شیراز سفر کردیم
چهارشنبه سوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 12:35 | نوشته ‌شده به دست امیرحسین | ( )
روز قبل از سفر عصر که بابا از سر کار اومد دوباره مثل هر روز بعد از اینکه با کلیدش در روباز کرد گفت نمیدونی امروز چقدر کار سخت بودو کلی از این حرفا بعد مامان براش چای ریخت و بابا در حالی که روی مبل کز کرده بود چهل دقیقه همراه با هم زدن چایی برای مامان از همکاراش تعریف کرد و گفت چه شد که امروز آقای اکبری اشتباهی تو یک لیوان دیگه براش چایی ریخت و من هنوز نمیدونم که بابا چند تا کله قند تو چاییش انداخته بعد از مدتی دیگه حوصلم سر رفت خواهرم سمیه هم همینطور به بابا گفتیم بابا کی راه میفتیم بابا هم که دیگه فهمید چاره ای نداره بقیه صحبتاش رو به قسمت بعد منتقل کرد و گفت انشاالله فردا راه میفتیم

فردا صبح بعد از اینکه مامان دقایقی درباره نیاوردن وسایل اضافه با سمیه حرف زد و بابا با ضربه های جودو در صندوق رو بست راه افتادیم. اولش همه پرهیجان بودیم و از کارهایی که می خوایم بکنیم و قشنگیای شیراز حرف می زدیم اما کم کم که به نیمه راه نزدیک شدیم دیگه همه از خستگی ولو شدیم بابا هم دیگه همه ی شعر های حافظ رو تو راه خونده بود دیگه ماشین زده شده بودیم به شب برخوردیم و اولین خواب توی چادر را تجربه کردم البته غذا درست نکردیم از ساندویچ های های دای مرغ تو یخچال سوپر مارکت اصغرآقا که قبل از را ه افتادن برای ناهار خریدم استفاده کردیم چون ناهار رو مهمون دایی حسین تو اردستان بودیم

فردا صبح که پاشدیم نون پنیر خوردیم وراه افتادیم متاسفانه نتو نستیم پنیر شیرازی بخوریمو کاله خودمون رو خوردیم بعد از دو ساعت به شیراز رسیدیم توی هتل حافظ اتاق کرایه کردیم او نجا صبحانه پنیر شیرازی با نون محلی می دادن اما ما صبحانه خورده بودیم.برای ظهر تصمیم گرفتیم بریم آرامگاه حافظ اونجا عمو جواد امیرعلی پسرش رو هم دیدیم و بعد هم کلی عکس گرفتیم و تو پارک باستانی نهار خوردیم بعد عمو برامون داستان های تاریخی گفت برای خواب بعد از ظهر به هتل برگشتیم داخل هتل به در و دیوار تابلو هایی با عکس های قسمت های زیبای شیراز وجود داشت که به لذت سفر ما اضافه می کرد ما از سوقات شیراز برای مامان بزرگ پنیرشیرازی برای بابابزرگ معانی دیوان حافظ برای پسر خاله هام عطر و برای دایی سفال خریدیم که توراه برگشت تو اردستان به دایی دادیم جدا از آن من برای خودم یک کلت ساچمه ای فلزی هم خریدم.نزدیکیای ساعت هشت مجبور شدیم از شیراز و زیبایی هاش دل بکنیم بعد از خداحافظی با عمو و امیرعلی بر گشتیم آخه اونا چند روزی بیشتر از ما می موندن راستی بعدا عکسامونو دادیم چاپ کنن اگه بشه با اجازه مامان بابام فردا میارم مدرسه این بود انشای من درباره سفرهای تابستانی

موضوعات مرتبط: داستان و شعر

 
دیگر موارد